let's have a beautiful mind
همه ما در زندگیمان بدون شک دورانی سخت و شکننده راتجربه کرده وخواهیم کرد.دورانی را که من معتقدم نقطه عطف وبیداری برای مامیتواندباشد.آدمی را بیدارمیکند و به او میفهمانندکه کجای زندگی قرار داری.دورانی که از آن سخن میگوییم برای هرکس به طریقی رقم میخورد.گاه با عمقی کمتر و گاه با عمق بیشتر و مهم اینست که همگی این دوران را حس میکنیم و مهمتر از آن چیزیست که که عده کمی ازما آنهارا دراین میان درک میکنیم و آن زیباییست! چگونه؟ بعد این دوران عده ای ازما میفهمند که چه بوده اطرافشان گذشته اما ندید میگیرند و راهشان را ادامه میدهند... عده ای نیز علاوه بر اینکه میفهند در این دوران چه گذشته این را نیز میفهمندکه فقط دورانی سخت وشکننده نبوده.بلکه زیبایی هاییم داشته.بلکه حس های قشنگی را نیز به ما آموخته... کسی که در زندگیش عاشق میشود وبه عشقش نمیرسد مطمنابعدها به تلخی ازآن یادمیکند ولی خود او خوب میداندحتی الانم که بیاد آنروزها میفتد چه حس قشنگی سراتاپایش را فرامیگیرد ولی چه کند که به او نرسیده است. یاکسی راتصور کنید که عزیزی را از دست داده من معتقدم همه چیز برای او بد نبوده قشنگی هاییم داشته.یاکسی که... و موردهای متفاوتو متفاوت دیگر که همگی... چیزی که برای مامهم است و این قدمگاه(وبلاگ)نیز برای آن ساخته شده تداوم این ادراک زیبایی ها وتبلورشان در زندگیمان است. و از این جهت از تمام دوستانی که حرفم را میفهمند میخواهم که مارا یاری کنند و تجربیات و احساس های شیرین وتلخی را که در تکتک لحظات زندگی(بخصوص عاشقیشان) تجربه کردند را در نظرات خود بیان کنند.تا آن هارا در پستی جدا قراردهیم. آواز عاشقانه ما در گلو شكست / حق با سكوت بود صدا در گلو شكست ديگر دلم هواي سرودن نمي كند / تنها بهانه ي دل ما در گلو شكست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم / آن گريه هاي عقده گشا در گلو شكست اي داد! كس به " داغ دل باغ" دل نداد / اي واي! هاي هاي عزا در گلو شكست آن روزهاي خوب كه ديديم خواب بود / خوابم پريد و خاطره ها در گلو شكست "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت / "آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند / نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم / بغضم امان نداد و خدا... در گلو شكست پدر وی یک افسر ارتشی رضاخان بود،اما او برخلاف روحیه ارتشی که داشت به شعر بهاء زیادی میداد ودر تنهایی خودحافظ وسعدی زیادمیخواند. فروغ شعر خواندن را در همان کودکی از پدرش آموخت و این نقطه شروع او در شعر بود. او پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستان و دبیرستان به هنرستان رفت و خیاطی،نقاشی فراگرفت. فروغ زمانی تنها فقط شانزده سال داشت عاشق شد، او به پرویز شاپور که پانزده سال از خودش بزرگتربود علاقه داشت... آن دو با وجود مخالفت های اطرافیان با یکدیگر ازدواج کردند. چندی پس از ازدواج آنها به اهواز نقل مکان کردند و دیری نگذشت که فروغ باردار شد و تنها فرزند آنان،کامیار دیده به جهان گشود؛ او مرا برد به باغ گل سرخ و به گیسوی مظطربم در تاریکی گل سرخی زد وسرانجام برگ گل سرخی با من خوابید ای کبوترهای مغلوج ای درختان بی تجربه یايسه ای پنجره کور زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم اکنون گل سرخی دارد میروید، گل سرخ سرخ مثل یک پرچم در رستاخیز آه من آبستن هستم،آبستن، آبستن... فروغ پس از متولد شدن فرزندش روزهای بسیارسختی را گذراند و بسیار زود از شوهرش جدا شد. او پس ازاینکه در جوانی چندین مجموعه از اشعارش را به چاپ رسانید به ساخت فیلم روی آورد و در چندین جشنواره اروپایی نیز شرکت کرد.اما بعد این دوران فروغ دوباره بازگشت به شعر و شاعری را ادامه داد. تا سرانجام در روز 24 بهمن1345 بر اثر صانحه رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت. خود او مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود میترسم قبل از آنچه فکرمیکنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند و این درد بزرگیست. پیکر او در 26بهمن باحضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. روحش شاد شعرهایی از فروغ : نغمه درد در مني و اين همه زمن جدا با مني و ديدهات بسوي غير بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوي غير غرق غم دلم به سينه مي تپد واي از ان دمي که بي خبر زمن برکشي تو رخت خويش از اين ديار سايه توام بهر کجا روي سر نهاده ام به زير پاي تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا که برگزينمش بجاي تو شادي و غم مني به حيرتم خواهم از تو در تو اورم پناه موج وحشيم که بي خبر ز خويش گشته ام اسير جذبه هاي ماه گفتي از تو بگسلم دريغ و درد رشته وفا مگر گسستني است؟ بگسلم ز خويش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شکستني است؟ ديدمت شبي بخواب و سر خوشم وه مگر به خوابها ببينمت غنچه نيستي که مست اشتياق خيزم و زشاخه ها بچينمت شعله مي کشدبه ظلمت شبم اتش کبود ديدگان تو ره مبند بلکه ره برم به شوق در سراچه غم نهان تو ... در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمی آید اندوهگین و غمزده می گویم شاید ز روی ناز نمی آید چون سایه گشته خواب و نمی افتد در دام های روشن چشمانم می خواند آن نهفته نامعلوم در ضربه های نبض پریشانم مغروق این جوانی معصومم مغروق لحظه های فراموشی مغروق این سلام نوازشبار در بوسه و نگاه و هم آغوشی می خواهمش در این شب تنهائی با دیدگان گمشده در دیدار با درد، درد ساكت زیبائی سرشار، از تمامی خود سرشار می خواهمش كه بفشردم بر خویش بر خویش بفشرد من شیدا را بر هستیم بپیچد، پیچدسخت آن بازوان گرم و توانا را در لابلای گردن و موهایم گردش كند نسیم نفس هایش نوشد، بنوشدم كه بپیوندم با رود تلخ خویش به دریایش وحشی و داغ و پر عطش و لرزان چون شعله های سركش بازیگر درگیردم، به همهمه درگیرد خاكسترم بماند در بستر در آسمان روشن چشمانش بینم ستاره های تمنا را در بوسه های پر شررش جویم لذات آتشین هوس ها را می خواهمش دریغا، می خواهم می خواهمش به تیره، به تنهائی می خوانمش به گریه، به بی تابی می خوانمش به صبر، شكیبائی لب تشنه می دود نگهم هر دم در حفره های شب، شبی بی پایان او، آن پرنده، شاید می گرید بر بام یك ستاره سرگردان ... اسیر کنار تو نمیمانم دست از سر ما بردار کنار تو نمیمونم یه روز میگفتی عاشقم اما دیگه نمیتونم تقصیر هیچکس دیگه نیست قصه ماتموم شده حیف همه خاطره ها به پای کی حروم شده دروغ میگفتی که برم از بی کسی دق میکنی حرفاتو باور ندارم بی خودی هق هق میکنی یادم می افته لحظه ای که دست تو رو شد برام قسم میخوردی پیش من که جز تو عشقی نمیخام دست خودم نیست که دیگه حرفاتو باور ندارم این چیزا تقصیر تویه تلفیشو درمیارم یلداحمدی تنهایی و فاصله در دلـم آرزوی آمـدن ت مـی میــــــــرد مــــن میـــــان شـب و روز جـای دل تنـــــگ تـر از مشـت مــن ست فاطیما
دلگیرم از تو نیـامدن ت را بـه فــال نیکـــــ مـی گیــرم از کجـا معلــوم کـه مـی آمـدی و خنـــده هـایت شبیـه خنـده هـای نـامـــردان نشـده بـود ؟! از کجـا معلــوم کـه مـی آمـدی و دسـت هـایت بـه جـای بـوی نـــــوازش مـن در خــواب بـوی دروغ عـــــاشقـی نمـی داد ؟! شبـی کـه حــــرف هـایت را زدی و رفتـــــــی دلـم از تلخــــــــی حـرف هـایت شکستـــــــــــــــــ از کجـا معلــوم کـه اگـر مـی مـــانـدی لحظــه هـای عــاشقـی بـاز هـم بـا تــــو زیبـا بـــود ؟! دلگیـــرم از تــو و از عشــــــــق ت دلگیـــرم از ایـن روزهـا و شبــــ هـایـی کـه بـرایـم سـاختـی و خستــه از لحظـه هـایـی کـه پـر از خستگـی هـای مـــن استـــــــــ دوری مـی تـوانـد بـوی تـــــو را بـا خـود ببـرد امـا بـــــودنت را در قلبــم نـه ! دوری مـی تــوانـد صـــدایت را بـا خـود ببـرد امـا تکــرار نـام تــــو را در حفـــره هـای مغـزم هرگـــــــــــــــز مـن مـی تـوانـم بـــــــی تــو زندگــی کنـم امـا نقــاشـی هـای بسیــاری مـی میــــــــرد شعــرهـای بسیــاری ســـروده نمـی شــــود و مــن هـر شبـــ پــاهـایـم را بـه دیــوار مـی کــــوبـم تـا دردشـان کمتــــر شــود مـــن مـی تـوانـم بـــــی بـوی تــــــــــــــــو بـــی شنیــــــــــدن صـدایت بــــی دسـت هـایت زندگـــی کنـــــــــــــــــــــــــــم مـــن مـی تـوانـــم امـا... امـا دشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوار است فاطیما حس مبهم مـــن تــــــــــو را دوستــــــــــــــــــ نــدارم نـه... دوستتـــــــــــــــــــ نــدارم امـــا هنگامـــی کـه نیستـــــی غمگینـــــــــــــم و بـه آسمــــــــان آبــی بـالای سـرتـــــــــــــــــــــــ و ستــارگانـــــی کـه تـــــــــو را مـی بیننــــد رشکـــــــــــــ مـی بــــرم تـــــو را دوستــــــــــــــــــــــــ نــدارم امــا نمـی دانــــم چـــــــــــــــرا آنچـه مـی کنـــی در نظـــــرم بـی همتــــــا جلـــــــــــــــــــــوه مـی کنــد تـــــو را دوستـــــــــــــــــــــ نــدارم امــا هنگامــــی کـه نیستـــــــــــــــــــــی از هــــــــر صدایـــی بیــــــــــــــــــــــــزارم حتــی اگــر صـدای کسـانـــی بــاشد کـه دوستشــــــــان دارم زیـــرا صـــــــــــــدای آنهــا طنیـــن آهنگـــــــــــ صـــدایت را در گــوشــــم می شکننــــــــــــد تــــو را دوستــــــــــــــــــــــــــ نــدارم آه... مـی دانــــــم کـه دوستتـــــــــــــــــــــــــ نـــدارم امــا افســـــــوس کـه دیگــران دل ســـاده ام را کمتـــــــر بــــــــــــــــاور دارنــد و چـه بسـا بـه هنگــــام گـــذر مـی بینـــم کـه بـر مـــــــــــــــــــن مـی خندنـــــد زیـــرا آشکـــارا مـی بیننـــــد کـه نگـاهــــــــــم بـه دنبـــال تـوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فاطیما کالسکه زمان کـالسکــــــه ی زمـــــان مـی گــذره مــــن ســوار بـر آن از مــــــــــــــــرز تمــام احســــــــاس هـا مـی گــذرم از حـس عـــاشقـــــــی از حـس دوستـــــــــــــ داشتــن از حـس دلتنگـــــــــــــــــــــــــی از حـس شکستـــــــــــــــــــــن از حـس تنهــایـــی از حـس مبهمـــــــــــی کـه نمیدونـــم چیــه ؟! و صــــدای چکــ چکــ اشکــــامو از پشت دیــــوار هـای اون مـی شنـــوم و مـی شنـــوم زیــر بــــــارون ایـن همــه تنهــایـــی زیــر هـق هـق چشــــــم هـایـی کـه دلتنگــــــــــن چگــونه ســاز دلتنگـــــــــــــــی رو مـی نـوازنــــد گاهــی رقــــــص بـرگـــــ هـای پـاییــــزی تـوو فصــل غمگیــــن و عـاشقانــــه ی پـاییـــز منـو یـاد بـرگــــــــ هـای دفتـــر خـاطــــراتـم مینــدازه یـاد رقـــــص واژه هـام میــون بـرگــــــــــــ هـای مجــازی تنهــــایــــــــی هـام گاهــی یــاد عـاشقانـــه هـای آبـــــی و صورتیــم مـی افتــم یـاد دوستــــــــــــــ داشتـن هـایـی کـه بـه رنگـــــــــــــــــــ سبــــــــــــــــــز بــود امـا مـــن عــاشقـــــم بـه چیـــزی کـه نـــــــدارم و هرگــــــــــــز بـه دستــــــ نمیـــارم بـه عشقـــــی کـه یـه خـــــــــواب بــود ____ یـه رویـــــا____ گاهـــی دلتنگــــــــــــــــ میشـــم دلتنگـــــــــــ تـر از همــه ی دلتنگــــــــــی هـا گـوشـــه ای میشینـــم و تـوو تنهــــایـی هـام بـه اومــدن هـا و رفتـــــــــــن هـایـی فکــر مـی کنـم کـه قلبــــم رو شکستـــــــــــــــــ و بـه رفتـــــن هـا و اومـــدن هـایـی فکـر مـی کنـم کـه دیگـه کمکـــــــــــی بهــم نمیکنــه و رد پـاش تـوو تمــــــــوم تنهـــایـی هـا هستـــــــــــــــــــــــــ و گاهــی بـا دنیــــایـی از درد بـه عکـــس هـایـی خیـــــــــــــــــــره میشــم کـه پـر از خـاطــــــره هـا و یـادگــــــاری هـای مــــن تـوو تمــــــــــــــــوم لحظـــه هـای دوستـــــــــــــ داشتنـــم بــود عکــس هـایـی کـه هیـــــــــچ وقت نمـی تـونــه بـه دیـــوار صــورتـی رنگــــــــ اتــاق تنهـــایـی هـام چسبیــده شـه و بـرای همیشـــــــه بـه دیـــوار زمـــــــــــــــــــان آویــزون مـی مونـــه. فاطیما سهراب مراتوبی سببی نیستی کلام ازنگاه تو شکل می بندد به لبان بر آماسیده ی گل سرخی پرتاب می کند؟ حاشا با این همه شوکران نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه به خاطر سايه ی بام کوچکش به خاطر ترانه ئی کوچک تر از دست های تو نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا به خاطر يک برگ به خاطر يک قطره روشن تر از چشم های تو نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چيز نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو به خاطر يقين کوچکت که انسان دنيائی است به خاطر آرزوی يک لحظه ی من که پيش تو باشم به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من و لب های بزرگ من بر گونه های بی گناه تو به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای به خاطر يک لبخند هنگامی که مرا در کنار خود ببينی به خاطر يک سرود به خاطر يک قصه در سردترين شب ها تاريک ترين شب ها به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ نه به خاطر شاهراه های دور دست به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام. عشق عمومی اشک رازی ست لبخند رازی ست عشق رازی ست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نيستم که بگوئی نغمه نيستم که بخوانی صدا نيستم که بشنوی يا چيزی چنان که ببينی يا چيزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فرياد کن درخت با جنگل سخن می گويد علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گويم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده، من ريشه های ترا دريافته ام با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دست هايت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گريسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاريک با تو خوانده ام زيبا ترين سرودها را زيرا که مردگان اين سا ل عاشق ترين زندگان بودند دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دير يافته بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دريا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گويد زيرا که من ريشه های ترا دريافته ام زيرا که صدای من با صدای تو آشناست
![]()
تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمالن صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش اید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
ومیـان مــــن و تـــو فـاصلـ ـ ـ ـ ـه جـا مـی گیـــرد
مــن در ایـن دشـت جنـون تنهــــــایم
مـن از ایـن فـاصلـ ـ ـ ـ ـ ـ ـه هـا بیــــــــزارم
و درایـن گستــره ی فـاصلـ ـ ـ ـه هـا مـی میــــــــــرم
در تـن خشـک زمیــــــن
مــــــــــــــــن میـان صحـرا
و میــــــــــان جنگــــــل
همـــه جـا یکـه و تنهــــا
خستــــــه از جـور زمـان
بـا تنـی خـورده بـه جـان زخمـــــی چنـد
مـی زنـم بانگ کـه وای
هستـــــی ام رفتــــه ببـاد
ضجـــــه ام را کـه شنیــــــــــــد؟!
قصـه آمـــــــــــدن ت بـاد هــــواست
بـا تـو بـــــودن دگـرم چـون رویـــــاست
نفســــــــــــــــــــــــــــــــــــــم مـی گیــرد
مـی گشــایم نفســی پنجـــــــــــــــــره را
تـا تمـــامیت تـن خـود را بـه هــــوا بسپــــارم
باغبان در پی من تند دوید سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و هنوز سالهاست خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشکنان غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت .
به راستی صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران جواب کدامین سلامی به آفتاب
ازدریچه ی تاریک ؟
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !
پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی است که آزادی را
ورنه این ستاره بازی
چیزی بدهکار آفتاب نیست !
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی !
و دلت کبوتر آشتی ست در خون تپیده به بام تلخ
چه بالا چه بلند پروازمیکنی.
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |



